X
تبلیغات
زندگی بعد فوت ستون خانه

زندگی بعد فوت ستون خانه

پدری که نامردی را تمام و زن بابای که خدا را در نظر نگرفت

پیشاپیش عیدتون مبارک + ایامی که گذشت

سلام عزیزان من.دیگه توجیه نمی کنم که بگم این مدت کجا بودم خودتون درکم کنید.

مهناز همچنان خونه ماست و خدا رو شکر که تا الان مشکلی پیش نیومده و با هم خوبیم.رفتم درخواست سهم الارثمون از مهریه مامانم هم دادم.شاید بعضیا یادشون رفته باشه بگم که بابام گفته جهیزیه مهناز که تو خونه خودشون هست رو نمی ده .منم درخواست مهریه مامان رو کردم که بتونم از این طریق تحت فشار قرارشون بدم تا جهیزیه رو بدن.نرگس تا محل کار داییم رفته و خواسته که با هاشون آشتی کنیم ولی این معلومه که بخاطر پوله واگرنه عاشق ما نیست.

اها راستی چند وقتی نرگس خیلی اسمس می داد و به مامانم فحش میداد منم می گفتم مامان من که رفته پیش خدا از گناهای شما مامانتون الزایمر گرفته و افتاده شده . دو هفته پیش مامانش مرد.هرچند من براش فاتحه می خونم و مثل اون نرگس بی شعور کاری به مامانش ندارم.کسی که مرده و دستش از دنیا کوتاهس درست نیست چیزی راجع بهش بگیم.

بابا اومد در خونه ما که مهناز برگرد خونه و این حرفا.مهنازم گفت من هرگز بر نمی گردم.بابا با کمال پرورویی زنگ زده مهناز بیا بریم کمیسیون پزشکی من رفتم گفتم تو نمی تونی از عهده امور مالی خودت بر بیای. یعنی مهناز بره پزشک قانونی بگه اره من خلم ، بابام رو بکنید قیم من.مهناز گفت خجالت بکش بابا من نمیام.(تو پرانتز اینکه مهناز کلن ادم کم رویی و خیلیم بخاطر مشکلاتی که براش پیش اومده استرس داره و اگر بره ممکنه اونجا نتونه حرف بزنه و واقعا اونا فکر کنن اون از عهده کاری خودش بر نمیاد و بابام هم چون اینو می دونه این درخواست رو کرده)اونم گفته میره از دست منو مهراد شکایت میکنه که مهناز رو حبس کردیم و داریم چیزاشو بالا می کشیم.بره شکایت کنه  هیچ کاری نمی تونه بکنه.

دیگه اینکه حکم تخلیه خونه ارثیه ما اومده ولی هنوز بهمون ابلاغ نشده اینو از شورای حل اختلاف پرسیدم.اگه ابلاغ بشه چه شود.

بابا که هر چی داشته بخشیده به نرگس و پسرش.فقط یه ماشین سمند دیگه به نام خودش بوده اونم تو شورا می گفت از لج شما زدم به نام نرگس.منم گفتم بزن بخدا اگه ناراحت بشم مگه یه خونه سه طبقه زدی من خودم زیر قولنامش به جای شاهد امضا نکردم؟

مهرادم شروع کرده به درس خوندن و داره ادامه تحصیل میده و کل مسئولیتهای خونه هم افتاده گردن من + داداگاه و اینا.برام دعا کنید بتونم حق مهناز و خودمو بگیرم.

عیدتون خیلی مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 23:59  توسط مریم  | 

با عرض سلام و البته پوزش

سلام به همه دوستای خوبم
واقعا شرمنده ام که بی خبر و یدفعه ای دیگه ننوشتم.دلم برا همتون تنگ شده هر چند به وب همه سر می زنم و می خونمشون.آنا جان حسنای عزیز .تمشک خانوم عسل مهربونم .ستا ره جون مهسا جان به وباتون اومدم و کلی
با نوشتهاتون همگام شدم.
اوضاع این روزهای من هم بدک نیست.خونه نشین شدم و فعلا سر کار نمی رم.مهناز  اومده خونه ما و حدود چهار ماهه که با ما زندگی می کنه .دادخواست دادم برا تخلیه خونه که بابام توش نشسته . نرگسم که همچنان اتیش می سوزنه و دائم اسمس و فحش به مامانم می ده.
بابام هم گفته می ره شکایت می کنه که من طلاها رو دزدیدم .شایدم شکایت نکنه چون می دونه که داره دروغ می گه و می ترسه نتونه ثابت کنه.بابام یه قولنامه جعلی درست کرده که مامانم قبل فوتش 100 متر از خونه رو بهش داده ولی خب منم درخواست دادم امضا کارشناسی بشه ضمن اینکه تو اظهارنامه
مالیات بر ارث که بابام خودش پارسال پر کرده نوشته و امضا کرده که 6 دانگ خونه مال مامان بوده و دادگاه گفت نمی تونه کاری کنه.
فعلن همینا میام بیشتر می نویسم.
مراقب خودتون باشین
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 13:15  توسط مریم  | 

داد از این زندگی

 اومدم بگم ممنون از همه احوال پرسی هاتون.باید بگم اصلن خوب نیستم.اوضاع خونمون کاملن بهم ریخته.

ازدواج مهناز بهم خورد.دلیلش هم حرفهای نسنجیده بابام بود(من مطمئنم بابام با نیت بد و هم زدن ازدواج این حرفها رو نزد ولی  کلن همه چیز رو داغون کرد)

مهناز یکی دو روز خیلی غمگین بود و با کمک منو مهراد حالش بهتر شد.با مهناز حرف زدم اومد خونه ما و رفتیم کارت حقوقش رو سوزوندیم تا بابا از حقوقش استفاده نکنه.نرگس چند روز همش اسمس میداد و داشت از اینکه مهناز حقوقش را بسته دق می کرد منم چند تا درست و حسابی جوابش دادم و الان ساکت شده.

بابا گفت ماشین پراید رو میزنه به نام من و در عوض یه دنگ از سهمم را به نامش بزنم.اول چون حوصله نداشتم قبول کردم ولی دیروز بهش گفتم یه دنگ چند برابر این پراید قیمت داره و من اینکار رو نمی کنم.از دیروز کلن شمیرشو از رو بسته و حسابی تهدید کرده که ال می کنم و بل می کنم.

من می خوام ماشینشو پس بدم و چون ماشین ندارم از فردا سر کار نمیام.هنوز به مدیرمون نگفتم چون روم نمی شه و خجالت می کشم ولی چاره ای نسیت بدون ماشین نمی تونم بهراد رو مهد بذارم و سرکار بیام.سرویس هم خواستم بگیرم که ماهی ۲۰۰ هزار می گیره  که با پول مهد بهراد ماهی ۳۰۰ هزار میشه که دیگه برام نمی صرفه بیام ضمن اینکه می خوام جدی دنبال خونه و ارثمون رو بگیرم که احتیاج هست برم دنبالش.وکیل حداقل ۳ میلیون می گیره که بجاش خودم انجام میدم.

بابا می دید من احتیاج به ماشین دارم می خاست من مجبور بشم و تحت فشار قرار بگیرم یه دنگ بزنم به نامش ،دیروز اومددنبال ماشینش .که یا همین الان ماشینو پس بده یا یه دانگ بزن به نامم.چقد بی انصافه دو تا ماشین تو خونش زده چشمش به این پرایده.خلاصه منم قبول نکردم گفتم شما که تو خونه نشستین منم در عوض از ماشین استفاده می کنم.بابام رفته بود با پلیس اومد که چون همه مدارک ماشین دست ما بود پلیس رفته بود.اصلن بابا همه چیز رو گذاشته پشت سر و چشماشو بسته و از هیچ کاری خجالت نمی کشه.جالبه که همه اموال خودش رو به نرگس بخشیده .این خونه دیگه رو هم می خواد از ما بگیره.

برام دعا کنید از یه طرف موندم چه جوری به مدیرمون بگم .از طرفی دیگه چه جوری به مهد بهراد بگم دیگه نمیارمش تازه مهد بهراد چک تا پایان خرداد ۹۲ رو ازم گرفته و باید پس بگیرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 10:34  توسط مریم  | 

اینروزهای ما هم می گذرد

پنجشنبه جلسه اولیا و مربیان بهراد بود و من وقتی دعوت نامه رو دیدم کلی خندیدم که من دارم جای مامانم رو میگیرم و به عنوان والده پسرم باید برم مهدش.

مهدهای حالا هم همش دردسره .یه کتاب دادن از اول مهر باید هر روز برا بهراد پر کنم که چه بازی باهاش کردم.چی خورده کی خوابیده .....ای وااااااااای من.آخه پسر 10 ماهه من چه بازی میشه باش کرد جز دالی بازی

 شنبه شب آقا داماد تل زدن و گفتن می خوان پنجشنبه شب بیان واسه مهریه و اینا .منم با پدر جان هماهنگ کردم که ایشون با همسرشون طبق معمول مسافرتن و الان تهران تشریف دارن.گفتم لطفا پنجشنبه بیان و قبول کردن.چون نرگس خانوم پیششون بود نتونستم بگم که برا پنجشنبه شب لطف نرگس خانوم نباشن.خواهشا فکر نکنید من بدم یا چرا اون نباید باشه.اون منتظره منو ببینه دیگه مراسمی نخواهد بود .شروع میکنه که اصلن به تو چه ربطی داره مال بابات و اینا اگه مطمئن بودم شر درست نمی کنه مشکلی نبود.

یه خانومی از فامیل داماد تلفن زد که فکر کنم خیلی مورد احترام فامیل بود که اگه میشه چهارشنبه مهناز و داماد برن آزمایش خون بعد پنجشنبه بیایم.منم قبول نگردم و گفتم بذارید مقدارکی دیگر با هم آشنا بشیم بعد.

اها یه چیز ضایع هم اینکه دوستای مهراد قرار بود پنجشنبه بیان خونمون که با هم بریم بیرون که قرار شد من یه چی حاضری درست کنم منم شامی کباب مرغ و گوشت درس کردم.ولی من خنگ نشمردم و به نظرم کافی بود ولی کم درست کرده بودم و کلی خجالت کشیدم.مهراد همیشه باید یه عالمه غذا اضافه بیاد تا بگه کافی درست کردی دیگه ببینید اونشب چقد حرصش گرفته بود و با من دعوا کرد.

دوست داشتم یه جشن تولد برا آنا اینجا بگیرم که آنا جان خودش حالش خوب نیست .تولدت مبارک آنای مهربونم.

                           www.safa30ty.com | کارت پستال های مخصوص هدیه تولد شیک و زیبا ، تولدت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 11:27  توسط مریم  | 

با عرض پوزش

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم که نگران حال بنده شده بودن

راستش این شرکتی که توش کار می کنم یه پروزه برای یه اداره دولتی برداشته که این حقیر ناظر اون پروژه می باشم.اونجا اینترنت ندارم و عین یک بختک سرگردان در حال اینور اونور رفتنم.

به جان خودم انگار دارم ترک اعتیاد می کنم اصلن این روزا برام روزای خوبی نیست و بدون اینترنت یعنی زندگی بدون نون.

تا اینکه یادم به اینترنت دایال آپ خونه افتاد و الان در خدمت شمام...شاید کمتر بتونم بیام و رسما از آویزون شدن در وبلاگ دوستای خودم به همین چند دقیقه بودن قناعت کنم ولی خب بعد از اتمام این پروژه که احتمالن اواخر مهر میشه دوباره به اون اعتیاد دوست داشتنی برمی گردم.

اندر احوالات مهناز و اقا داماد هم بگم که ایشون به محض گرفتن شماره مهناز  گویی من در این جهان وجود نداشته ام (بهتر) ولی مهناز جان می گوید که مگر شمار اس مس و تلفن است که سمت من می آید.

از نرگس جان عزیز هم خبری نیست که فقط شنیده ها حاکی است که ایشان بسیار ناراحت شدن و گلایه که چرا من برای مراسم خواستگاری نبودم. 

منو یادتون نره ها ...قلب من همین دوربرتون پرسه می زنه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 19:9  توسط مریم  | 

حتما نظرتون رو بگین

الان تو وب ندای عزیزم(ادرسش تو لینکام هست)هستم چقد این اهنگ منو اروم می کنه.الان سر شار از شوق زندگی هستم....

اصلن یه نظر سنجی :

خواهشن همه جواب بدین...آیا یه اهنگ می تونه حال شما رو دگرگون کنه؟یعنی 360 درجه؟

حس من قبل از گوش دادن اهنگ:

منتظر ساعت 3 بودم برم خونه.اصلن حالم خوب نیست .گاهی یه دستمال کاغذی بر میدارم و ...آخه سرما خوردم ...بفکر آبگوشت ظهر که برم بخورمو حالم بهتر بشه.

الان که دارم اهنگ  من چقد خوشبختم همه چی آروومه  تو به من دلبستی رو گوش میدم:

کلی عاشقم...دوست دارم از بالا مثلا پل عابر پیاده  تو شب به یه خیابون پر از ماشین نگاه کنم و تو دل همه اون مردم برم و بهشون امیدواری بدم...دلم برا پسرم تنگ میشه ویه ذره هم برا مهراد(یه ذره بخاطر اینکه با مهراد در حال حاضر قهرم)..الان حس می کنم چقد دنیا سیقل و زیباست ...شفاف و پر از قطرات باران...سر شارم از انرژی و انگار اصلن سرما نخوردم

من غیر نرمالم نه؟؟؟؟؟با یه اهنگ ادم انقد تغییر می کنه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 13:0  توسط مریم  | 

سرما خوردگی و اقا داماد پیله

 

اخ که چه بد سرما خوردم یعنی از بهراد وا گرفتم.بچم به شدت سرما خورده و منم از اون گرفتم .همش خودمو مقصر می دونم  که چرا می برمش مهد.ولی واقعا تو خونه بند نمی شم .ضمن اینکه به بحث مالیش هم نیاز دارم.دیروز بردمش دوباره دکتر .به دکترش می گم داروش تموم شده ولی بچم خوب نشد ..دکتر می گه بخاطر این ت.حری.م ها انگار داریم آب میدیم به بچه..خلاصه که یه داروی خارجکی داد ببینیم خوب میشه..دیروز یه لیست بلند بالا نوشتم که هر روز برای بهراد چی درست کنم..بچم لاغر شده..کلن تنبل شده بودم و بهش نمی رسیدم...تو چند روزی که حسابی بهش رسیدم 300 گرم وزن گرفته.

 

از مهناز بگم که خدا رو شکر حالش خوبه و آقا داماد هر روز خونه ما به یه بهانه زنگ می زنه آخر سری گفت شماره مهناز را می خواد که من بهش دادم ...راحت شدم هی تل می زنه مهرادم غیرتی میشه که دو ساعت چی داری می گی!!

 

از نرگس خدا رو شکر خبری نیست و در ییلاق به سر می برن...این اواخر فقط برام اسمس داده که من از این خونه نمیرم .ما 12 میلیون خونه رو تعمیر کردیم باید بدی تا برم....اولن اصلن من حرفی از خونه نزدم تا بعد از ازدواج مهناز ....دوما تعمیر خونه از پول بازنشستگی مامانم بوده ...حالا بیا هزاری بگو کل امام ها و قران رو می کشونه وسط که پول من بوده..

فعلا همینا اخه خیلی حالم بده

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 9:3  توسط مریم  | 

خوشبختی یعنی:

یعنی همین روزمره بدون دغدغه فکری، بدون اینکه اینده خواهرم نامعلوم باشه و من فقط  بفکر یه راه برای خوشبختیش باشم.

دوستان نمی دونم چه جوری ولی انگاری این پسره از اسمون برای خواهر من فرستاده شده.خیلی شبیه هم هستن.

بعد از خواستگاری یعنی شب بعدش تلفن زد خونمون .گفت واقعا خواهرتون رو دوست دارم و همه سعیم رو می کنم که خوشبخت باشیم.گفت حس می کنم باباتون راضی نیست ولی شما کمک کنید  تا ما با هم ازدواج کنیم.انقد تو دلم ذوق می کردم که یکی می گه قول میدم خواهرتو خوشبخت کنم.یه مرد که مهناز بتونه بهش تکیه بده.بتونه زندگی تشکیل بده و خوشبخت باشه.

به داییم تلفن زدم .جریان رو گفتم ، دایی گفت بیاین خونه ما و من هم دامادو ببینم .این داییم واقعا ریز بین و فهمیده است و من به نظرش احترام میذارم و نظرشو قبول دارم.رفتیم خونشون.دایی باهاش حرف زد و بعد از صحبت ، دایی شرکتی که داماد توش کار می کنه رو شناخت .همچنین خانواده خانوم سابق پسره رو .خلاصه که دایی بشدت موافق شد و تایید کرد.

قرار شده داماد با خانوادش صحبت کنه و بیان برای تعیین مهریه و بقیه کارا..که احتمالن میشه 12 یا 13 روز دیگه.دیشب دوباره تلفن زد ..گفت منتظریم مامان بزرگم بره مشهد(مشهدیه) بعد بیایم .چون دوست نداریم فعلن اونا بدونن.

دیشب با مهراد رفتیم بیرون .تو راه آهنگ شادمهر عقیلی رو گذاشته بود .شاد شاد  باهاش می خوندم  و احساس خوشبختی می کردم و تازه کنار مهراد لذت زندگی رو حس می کردم.به مهراد می گفتم ما خیلی خوشبختیم نه؟مهراد یادته یه روز  آزوری این را داشتیم  که دستای همو بگیریم .اینکه بدون  دغدغه کنار هم بشینیم و تو چشای هم نگاه کنیم بدون اینکه مجبور باشیم  نگاهمون رو مخفی کنیم.

مهراد میگه تو کلن خوشی تحت هر شرایطی.مهراد کلا همیشه ناراضیه یعنی باید حساب بانکی پر و پیمون .یه کاری که تازه ساعت 10 صبح بره و همیشه تفریح و دوستایی که فقط مال اون باشن و حسابی تو رفتارشون محتاط که نکنه اقا ناراحت بشن .

ولی من نه به همه همین امروزهام راضیم.الان که نگران مهناز نیستم از همه زندگیم لذت میبرم .حتی اینکه ساعت 6:30 بیدار بشم و بدو بدو غذای بهراد رو آماد ه کنم و ببرمش مهد.نگران قسطهای وام خونه باشم.باور کنید همه اینا برام لذت بخشه وقتی نگران مهناز نیستم.

امروز با داداش مهراد اینا شب قرار بیرون داریم.فردا شبم با دوستم و شوهرش میریم بیرون......الان می تونم بدون اینکه دلم برای مهناز بگیره و فقط فکر کنم که مهنازم احتیاج به تفریح داره ..برم و هوای تازه استشمام کنم و خدا رو شکر کنم.تو چشمهای مهراد نگاه کنم و بدون نگرانی بهش بگم تو، زندگیم و پسرمون رو دوست دارم.

 نرگس نوشت:نرگس عزیز تا دیروز همچنان اس میداد و من جواب نمی دادم بلاخره به مهراد تلفن زد و کلی راجع به من گفته .مهراد گفت اول خیلی داد می زده که مهراد گفته اگه داد بزنی نمی تونیم حرف بزنیم..از مهراد خواسته منو راضی کنه تا باهاش حرف بزنم....ولی من نمی خوام چون میدونم هر چی هم حرفم بزنم تهش می گه همه این اموال حق منه...مال منه...راستی به مهراد گفته بود مال مهناز به مریم چه ربطی داره شاید دلش بخواد ببخشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 11:58  توسط مریم  | 

خبرای خوب+جیگر خون

خبرای خوب+جیگر خون

اصلن نمی دونم از کدومش بگم،آها

یکشنبه صبح مهناز به موبایلم زنگ زد که بابا میگه خواستگارا چه ساعتی میان ؟منم گفتم هفت ...دوباره زنگ زد که بابا میگه بگو زودتر بیان شب می خوام زودی برگردم (همون جایی که گفتم خونه گرفتن برا تابستون).منم حرصم گرفت گفتم بگو نمیشه و انقدم به من زنگ نزن سر کارم.......

عصر حدودای ساعت 7 رفتم خونه بابا....بابا استقبال کرد و بهراد و بغل و بوس کرد و...بعد از چند دقیقا مکالمه من و بابا:

+ مریم شنیدم پسره باید ماهی 200 هزار تومان مهریه زنشو بده و ماهی هم که 800 هزار بیشتر حقوقش نیست با این شرایط می تونه هم اجاره خونه بده هم خرج خونه و هم مهریه

-          چرا اجاره خونه ؟فوقش میان طبقه پایین همینجا که ما قبلا بودیم زندگی می کنن.

+ نه از الان بگم اینجا نمی تونن بیان

-          خب نیان مهناز که خودش خونه داره برن اونجا

+ نه اونجا هم نمیشه

-          چرا نمیشه؟

+ اونجا رو رهن دادم پسره داره بره رهنو آزاد کنه برن اونجا

آقا بابا اینو که گفت دیگه داغغغغغغغغغ کردم اساسی و حرفای که باید خیلی وقته میزدم رو گفتم

-          مگه رهن اون خونه رو مهناز گرفته که حالا باید پس بده و خلاصه خیلی چیزای دیگه رو هم گفتم

بین حرفامون آیفون خورد و مهمونا بودن ...من رفتم استقبالشون

بابا فکر نمی کرد پسره انقد خوب باشه ......همش می خواست یه ایرادی در بیاره که مهناز ازدواج نکنه و به چپاول اموالش ادامه بدن.......خلاصه که هی به پسره میگفت مطمئنی از پس یه خونه برمیای.....اونم می گفت بله اگه لازم باشه بعد از ظهر هم میرم پاره وقت سر کار.......وقتی خاله داماد راجع به اخلاق خوب می گفت ..بابا هی می گفت اخلاقو میشه کاریش کرد ولی وضعیت مالی خیلی مهمه.......یعنی یجوری می خواست هی اونا رو منصرف کنه و مثلا اونا بگن اینا همش به مادیات فکر می کنن و از اونا جواب منفی بدن.......ولی من وقتی مهناز با داماد تو اتاق حرف میزدن من رفتم یواشکی بهش گفتم شما نگران نباشین خواهرم خودش خونه داره.....بعد اونم گفت نه من وظیفه دارم مهیا کنم و خلاصه که بسیار عروس و داماد همو پسندیدن و قرار شد ما تحقیق کنیم.... که تحقیقم قراره با داییم حرف بزنم و بگم اون برامون تحقیق کنه ....

بعد از مراسم قرار بود اونه خونه که بابا زده به نام نرگس مستاجرش بیاد و قرداد ببندن....منم اونجا بودم به بابا گفتم بابا درسته تو بهش خونه دادی ولی نرو چکهای اجاره رو بهش بده .........ببین مهناز ازدواج کنه حقوقش قطع میشه و شمایی و همین اجاره خونه ها پس بهش نده که محتاجش بشی و بعد بخوای ازش پول بگیری .......بابا هم هی می گفت اگه ندم اعصابمو خورد می کنه و به یاسین رحم نمی کنه و بچه اذیت میشه......در نهایت قبول کرد نده.....

حالا خوب دقت کنید شاید نیم ساعت بعد از اینکه از خونه بابا اومدم دیدم شماره نرگس رو گوشیم افتاد.......جواب ندادم .تا همین الان داره اسمس میده که به تو ربطی نداره......و هر چی لیاقت خودشه میگه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 11:56  توسط مریم  | 

دوستان خوبم

دوستان عزیز شرمنده به خاطر بعضی مسایل به کسایی که وبلاگ ندارن نمی تونم رمز بدم ......بخدا منو ببخشین بعضی مسایل پیش اومده که نمیشه.....

دوست عزیزم مهمان خدا می خوام برات رمز بزارم ولی خانوم گل کل وبلاگت نظرات غیر فعاله و نمیشه رمز گذاشت.

و از بقیه دوستان همه که راجع به پست قبل خصوصی نوشتن و منو راهنمایی کردن واقعا ممنونم.......ممنون به خاطر دعاهای قشنگتون .......انشاالله برای همه شما هم همیشه خوبی خوشی رقم بخوره

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 8:16  توسط مریم  |